اگر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهای من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت. وقتی فصل ها را قسمت می کردند به من فقط پاييز را هديه دادند٬ من ماندم و دنيای رنگها وآدمهایی که از پاييز رنگارنگ تر هستند. مدتی بود که در اين سردی٬ قلمم هم با دلم قهر کردو من دل تنگ تر شدم ٬ وقتی در گوش قلم زمزمه ميکنی٬ و او نجوای تو را به سپيدی کاغذ ميسپارد چقدر آرامش پيدا ميکنی. اينجا منم و بادهای سرد پاييزی........ و خسته دلی که دلش سخت برای خودش تنگ شده است... آه ...کاش پر پروازی بود٬ زمين جای ماندن نيست... ديری نخواهد گذشت فردا خاطره خواهم شد وشايد از خاطره ها خواهم رفت...
چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است
خدایا
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی
خدایا
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون...
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...
عشق زیباست اگر که عاشق باشی.کوچه های دل اگر چه از نظر ابعاد وحجم کوچک می آید ولی عشق با آن شکوه وعظمتش در آنجا خانه میسازدمن کوچه های دل را برگزیدم چون در خاک انمی شود نهال کاشت نهالی به نام عشق وان را با عطر محبت سیراب ساخت من درکوچه های دل قدم زده ام شنیده ام ولمس کردتا عاقبت عشق را پیدا کردم ولحظه ها رابرای قلبهای عاشق ساخته لحظه های که برگرفته از دوران شیدایست عشق پاک زمینی راهیست برای نزدیک شدن به خدا واگر معنی عشق رادر بستری پاک وزلال بیابیمعاقبت معشوق واقعی ما خدا خواهد بود
پ.نوشته.ماه مبارک رمضان رو به همه مسلمین جهان تبریک میگم
شبي كه بودنم را هنوز باور نكرده بودم تقدير به شانه هايم كوبيد و تو را لحظه اي به گلواژه ي انتظار سرودم و تو مي داني چقدر دلتنگ سرودن بودم دريغ كه عاجز بودم از سرودن يك واژه كه وصف چشمانت باشد
و عشق تنها عشق تو مرا به گرمي يك سيب مي كند مايوس
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
اگر بهانه اي است براي زندگي تويي آن بهانه ي من
با تو آموختم كه دوست داشتن از عشق برتر است
صميمانه ترين برگريزان عشقم تقديم به تنها واژه ي زندگي ام كه تو هستي
اگر باغ سبز چشمانت براي دنيا يكي است براي من تمام دنياست
با آمدنت به من آموختي تا شقايق هست زندگي بايد كرد
با تو بوده ام با تو نفس كشيده ام و با چشم هاي تو ديده ام
ديدگانم هر چند سرشار از نم نم بارانند پيشكش به آرزوهاي آبي تو
در بزم آسمان خويش جستجوگر ستاره اي بودم به درخشندگي خورشيد و يافتم آنچه را خواستم
پدرم پدرم نمیدونی که چقدردوستت دارم اسم تو با افتخارپیش همه می برم پدرم پدرم نمی دونی که چقدرتنگ دلم که یه باردیگه بیای به من بگی پسرم پدربرکت خونه پدر مردنمونه پدریارصمیمی توبیداد زمونه پسرهرچی داره ز رنج تومی دونه آغوش پدر لطف پناه بود دستای پدریه تکیه گاه بود روزی که پدر بار سفربست مادرم هنوز چشاش به راه بود خورشيدى که رفت توآسمونها تمام دل خوشیم به نور ماه بود پدر عشق تو زیباست مثل داشتن دنیاست پدر بودن با تو برام مثل رویاست تقدیم به همه ی پدر ها عزیزان قدرنعمت پدر رو بدونی
بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي حال از من بشنو اين افسانه را داسـتان اين دل ديوانـه را چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست ليک با عاشق نشستن عار نيست کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن سوختن در عشق را ازبر شديم آتشي بوديم و خاکستر شديم از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند پيش از اين پند نهان دوستان حال هـم زخم زبان دوستان خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ پيلگي بهـتر از اين پروانگي! گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ بس کشيدم آه از دل بردنش آه! اگـر آهم بگيرد دامنش با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم دل سپردن دست او ديوانگي ست آه!غير از من کسي ديوانه نيست گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است نيت اش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغـي فاحش است يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟ وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
تو اي مادر که يک عمره دلت با غصه دم سازه صبوري هاي تو مادر منو به گريه ميندازه مثل يک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاييات مادر بخون بازم توي گوشم براي سرنوشت من تو دلواپس ترين بودي براي اشکهاي من هميشه آستين بودي تو اي هميشه غم خوارم تو اي مطرح ترين يارم به نام نامي مادر هميشه دوستت دارم
روز مادر رو به همه ی مادران تبریک میگم ودستشون رو میبوسم