تبليغاتX
خسته دل


خسته دل





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

خدایا

خدایا

چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی

چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است

خدایا

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی

خدایا

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون...

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم:

          داده هایت...

                        نداده هایت... 

                                       گرفته هایت...

 

                                             ***

                                   خدا جونم ازت ممنونم

         

   


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: چهارشنبه 1388/08/13 در ساعت: 2:46
|+|

یادمان باشد
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

سر سجاده عشق

 

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد از این پس خطایی نکنیم

 

گرچه در خود بشکستیم صدایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: یکشنبه 1388/07/05 در ساعت: 1:51
|+|

دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...

 


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: شنبه 1388/06/28 در ساعت: 4:16
|+|

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: سه شنبه 1388/06/17 در ساعت: 1:37
|+|

سلام به همه دوستان گلم ببخشید که به نظرات تون جواب ندادم

گرفتارم  دست همه شما رو میبوسم

واسم دعا کنید مشکلم حل بشه 

ممنونم

خدانگهدار


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: چهارشنبه 1388/06/11 در ساعت: 4:19
|+|

خدا

عشق زیباست اگر که عاشق باشی.کوچه های دل اگر چه از نظر ابعاد وحجم کوچک می آید ولی عشق با آن شکوه وعظمتش در آنجا خانه میسازدمن کوچه های دل را برگزیدم چون در خاک انمی شود نهال کاشت نهالی به نام عشق وان را با عطر محبت سیراب ساخت  من درکوچه های دل قدم زده ام شنیده ام ولمس کردتا عاقبت عشق را  پیدا کردم ولحظه ها رابرای قلبهای عاشق ساخته لحظه های که برگرفته از دوران شیدایست عشق پاک زمینی راهیست برای نزدیک شدن به خدا واگر معنی عشق رادر بستری پاک وزلال بیابیمعاقبت معشوق واقعی ما خدا خواهد بود

  پ.نوشته.ماه مبارک رمضان رو به همه مسلمین جهان تبریک میگم


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: یکشنبه 1388/06/01 در ساعت: 3:50
|+|

می دانم که دعاهایم را می شنوی
هنگامی که سرسجاده نیاز، من و تو با هم خلوت می کنیم، 

فقط دلم به این خوش است که صدایم را می شنوی.

هیچ گاه از درد دل هایم خسته نمی شوی آنگاه که زانوی غم بغل می کردم،

تنها تو سنگ صبورم بودی و ناله هایم را می شنیدی.

 آنگاه که امواج خروشان بلا به سوی من سرازیر می شد،

 تو بودی که به فریاد استغاثه ام گوش فرامی دادی.

 آنگاه که دشواری های زندگی، یکی پس از دیگری مرا در تنگنا قرار می داد،

 تو ندای «اَمَّن یجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ و یکشفُ السّوءَ» را از من شنیدی

و اجابت کردی. آنگاه که بیماری مرا رنج می داد،

 به ذکر «یا من اسمه دواءُ و ذکرهُ شِفاء» پناه می بردم.

آنگاه که در مرداب گناهانم فرو می رفتم، تو غریو الهی العفو مرا می شنیدی

 و یاریم می کردی. آنگاه که از تو درخواستی می کردم که

 به صلاحم نبود، تو بودی که می شنیدی و حکیمانه اجابت نمی کردی

 و در گوشم عسی أن تُحبّوا شیْئا و هو شرٌّ لکم را می خواندی.

اینک ای خدایی که صدایم را می شنوی!

دوست دارم که این بار تو صدایم کنی…

صدایم کن


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: پنجشنبه 1388/05/22 در ساعت: 2:37
|+|

نه میتوانم باورت کنم

نه میتوانم باورت کنم

و نه میتوانم ساده از دل ساده ات بگذرم

نه دلی برایم باقی مانده که بشکنی

نه جانی دارم که فدای روح بزرگت کنم

پای ماندنم نیستی ولی دستانم توان رهاییت را ندارند ...

چه ترانه ای زمزمه شبهای تنهاییم باشد که خاطره تو در آن نشنوم؟

کجا روم که تمام رفتنهای با تو را به فراموشی بسپارم؟

سکوت تنهاییم را با که قسمت کنم که به اندازه عطر تن تو برایم خوشایند باشد؟

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود؟

نگاه کن که با آبی چشمانت تمام هستی ام چگونه خراب میشود ...

نگاه کن مرا که دلم تنگ نگاه مستت شده ...

به اوج ببر مرا که آسمان زندگی ام بی ستاره شده ...

مهربان من باش با تمام سنگدلی هایم ...

صدای تو صدای تکرار زندگیست ...

در انتظارم ، که با دیدنت تمام آرزوهایم را به فراموشی خواهم سپرد ...


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: چهارشنبه 1388/05/07 در ساعت: 2:52
|+|

عشق بی پایان

 

 

شبي كه بودنم را هنوز باور نكرده بودم تقدير به شانه هايم كوبيد و تو را لحظه اي به گلواژه ي انتظار سرودم و تو مي داني چقدر دلتنگ سرودن بودم دريغ كه عاجز بودم از سرودن يك واژه كه وصف چشمانت باشد

و عشق تنها عشق تو مرا به گرمي يك سيب مي كند مايوس

و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي برد

مرا رساند به امكان يك پرنده  شدن

اگر بهانه اي است براي زندگي تويي آن بهانه ي من

با تو آموختم كه دوست داشتن از عشق برتر است

صميمانه ترين برگريزان عشقم تقديم به تنها واژه ي زندگي ام كه تو هستي

اگر باغ سبز چشمانت براي دنيا يكي است براي من تمام دنياست

با آمدنت به من آموختي تا شقايق هست زندگي بايد كرد

با تو بوده ام با تو نفس كشيده ام و با چشم هاي تو ديده ام

ديدگانم هر چند سرشار از نم نم بارانند پيشكش به آرزوهاي آبي تو

در بزم آسمان خويش جستجوگر ستاره اي بودم به درخشندگي خورشيد و يافتم آنچه را خواستم


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: پنجشنبه 1388/05/01 در ساعت: 23:19
|+|

ندانستم......

ندانستم......

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

 ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خواهم بست تا صدای عشق از ان بیرون نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....



نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: جمعه 1388/04/26 در ساعت: 0:13
|+|

كجاي نازنين؟ كجايي گلم؟

كجاي نازنين؟ كجايي گلم؟

كجايي تا ببيني چقدر دلم گرفته! كجايي تا ببيني چشمام ديگه سو ديدن ندارن.

دلم داغون شده.ميدوني كدوم دل رو ميگم؟

همون دلي كه يه روز به عشق تو مي تپيد.

همون دلي كه شبيه يه سيب سرخ .يه شاخ گل رز. مپل لبهاي تو اما الان...

اما الان زرد زرد شده.به خدا داره از تنهايي دق ميكنه.

اينقده تنهاست كه بعضي وقتها براي خودش ساعنها زار زار گريه مي كنه.آخه چرا........

چرا رفتي؟ كجا رفتي؟ كي بر ميگردي؟چرا بر نمي گردي؟چرا منو با خودت نبردي؟و هزاران چراي ديگه.

يادته.يادته اون غروبي كه رفتي رفتي و براي هميشه تنهام گذاشتي.

رفتي.رفتني بي برگشت. رفتني ويران كننده.

اون غروب رو يادته...گلم يادته. يادته. يادته

يادته وقتي براي آخرين بار دستاتو تو دستام فشردم انگار.انگار...

يادته وقتي براي آخرين باربه چشمام نگاه كردي.اي كاش بودي و مي ديديكه از اون چشمها هيچي باقي نمونده.هيچي هيچي.

كارش فقط شده تداعي اون خاطراتي كه به خاطر سپرده بود و به ياد اون خاطرات شب وروز خيسه و مي باره.

يادته وقتي رفتي آسمون هم زار زار به حال من تنها ساعتها گريه كرد.

يادته باد .باد از غم تلخ جدايي چه سوز آهناكي مي كشيد.

يادته بعد رفتنت ستاره ها هم با تو از پيشم رفتن و سبم تيره و تار شد .

چرا بايد مي رفتي؟چرا بر نموندي؟

بعد رفتنت باران به ياد گذشته چه معصومانه ميباريد.

مرغ عشقها رو يادته و قتي بارون مي اومد اونها رو زير بارون ميذاشتيم.

اما الان اونها هم مپل منو تو شدن. اونههام حالا ديگه تنهاي تنهان. چون يكي از اونها اون يكي تنها گذاشت و رفت.

مثل تو كه منو تنها گذاشتي و رفتي.

به خدا رفتنت بد جوري داغونم كرد.

هر روز غروب ميرم همون جايي كه تنهام گذاشتي.

راستي يه مدتيه كه ديگه به خوابم نمياي.چرا؟

 خدایا تو كه اونو ازم   گرفتي لااقل ديگه خاطراتش رو ازم نگير.

فقط همين

 

((تو كه اونو ازم گرفتی لااقلخاطراتت اونو ازم نگیر))


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: جمعه 1388/04/19 در ساعت: 15:8
|+|

بازم می خوام از تو بگم
               بازم می خوام از تو بگم اگرچه هستی بی خبر

 

               کــه قلبــم آروم نمیشه بیـدار می مونه تــا سحر

 

               نمی تونــم بهت بگم دوســت دارم دیوونـــه وار

 

               قدم بــذار تــو قلب من خزونـــمو بــکن بهـــــار

 

               بیـا عزیـزتـریـن کَــسَم قســـم بـه تـار گیسوهات

 

               قســم بـه جونـت عزیـزم دلم فقط تــورو میخواد

 

               گریـــه امونــم نمی داد وقتی نـــگفتــــم نــازنیـن

 

               چند ســاله کــه دوســــت دارم عاشقتم فقط همین

 

               اما می تـرســـم دلمــــو بشــکنی و بخوای بـری

 

               نــــخوای  بــرای زنـدگی یـه فرصتی بهــم بـدی

 

               چــه شب و روزا که بی تو زنــده بودم بـا یاد تو

 

               کاش تو هم عاشقم بــاشی بدی بـه من اون دستاتو

 

               جز تـو کـه چیزی نمیخوام اگه نباشی من میـــرم

 

               بـــازم تـوی تـنهاییـــام بـه یـاد عشقــت میمیــــرم

     


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: چهارشنبه 1388/04/17 در ساعت: 11:11
|+|

پدر
پدرم پدرم نمیدونی که چقدردوستت دارم
اسم تو با افتخارپیش همه می برم
پدرم پدرم نمی دونی که چقدرتنگ دلم
که یه باردیگه بیای به من بگی پسرم
پدربرکت خونه پدر مردنمونه
پدریارصمیمی توبیداد زمونه
پسرهرچی داره ز رنج تومی دونه
آغوش پدر لطف پناه بود
دستای پدریه تکیه گاه بود
روزی که پدر بار سفربست
مادرم هنوز چشاش به راه بود
خورشيدى که رفت توآسمونها
تمام دل خوشیم به نور ماه بود
پدر عشق تو زیباست
مثل داشتن دنیاست
پدر بودن با تو برام مثل رویاست
تقدیم به همه ی پدر ها عزیزان قدرنعمت پدر رو بدونی

روز پدربه همه پدران عزیزتبریک میگم


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: دوشنبه 1388/04/15 در ساعت: 5:33
|+|

قصه عشـق
بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: پنجشنبه 1388/04/11 در ساعت: 17:24
|+|

به عشق تو زنده ام
به عشق تو زنده ام ، با یاد تو نفس می کشم و با خاطراتت جان میگیرم!

به امید رسیدن به تو منتظر می مانم ، یا به تو می رسم

و یا باید قید این زندگی را بزنم

به عشق بودن تو هستم ، تو نباشی یک لحظه هم نمی توانم

در این دنیای بی محبت زنده بمانم عزیزم!

همه وجودم ، عطر نفسهایم ، هوای زنده بودنم تویی ای عشق من

به عشق تو نفس می کشم و این لحظه های سرد را با گرم

عشق تو سپری میکنم

آنقدر در کنار جاده زندگی منتظر می مانم تا تو بیایی و مرا با خود ببرم

از این انتظار هیچگاه خسته نخواهم شد چون من یک عاشقم!

عاشقی که سالهاست در پی تو بوده و تو را به سختی به دست آورده است

اگر زنده ام به امید رسیدن به تو است ، نا امیدم نکن که این دل من بی طاقت است!

هر جا باشی ، دوستم داشته باشی یا نداشته باشی ، مرا بخواهی یا نخواهی ،

دوستت دارم

بدان و باور داشته باش که من تو را دوست دارم بیشتر از آنچه که دلت باور دارد!

به هوای اینکه تو هستی به عشق بودنت چشمانم می بارند ، فرداها را در کنار تو زیبا می بینم

و خوشبختی من در گرو بودن تو در کنارم است عزیزم!

تو با بودنت در کنارم با محبت و عشقت مرا خوشبخت کن ،

تا من نیز جانم را برای

خوشبختی ات فدایت کنم!

به هوای بودن تو این زندگی سخت را تحمل میکنم ، تو نباشی من میمیرم!

نیاز این قلب شکسته من تویی و وجود پر مهر تو

پس بیا به این قلبی که دیوانه وار عاشق تو است

محبت و عشق برسان و کاری نکن که این قلب بی طاقتم مثل کویر

خشک و بی جان شود!

کاری نکن که قید این دنیا را بزنم ، تو که خودت می دانی زندگی بدون تو را نمیخواهم

پس چرا خنجر در این قلب عاشقم فرو میکنی؟

زندگی بدون تو را نمیخواهم ، عاشقی جز تو بر من حرام است ،


تو قید مرا بزن تا من نیز قید این دنیا را بزنم!




نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: دوشنبه 1388/04/08 در ساعت: 1:23
|+|

رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
                                     رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

                             راهی بجز گریز برایم باقی نمونده بود

                             این عشق آتشین برازدردوبی امید

                              در وادی  گناه وجنونم گشانده بود

                           رفتم که داغ بوسه های بر حسرت تورا

                            با اشکهای دیده زلب شستوشودهم

                             رفتم که ناتمام بمانم درین سرود

                             رفتم که با نگفته به خود دلداری دهم

                             رفتم رفتم مگوکه چرا رفت مگو

                           عشق من ونیاز تو وسوز وساز ما

                       از بس برده ی خموشی وظلمت چون نور صبح

                               بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

                         رفتم که گم شم چون یک قطره اشک گرم

                               در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

                              رفتم در سیاهی یک گور بی نشان

                             فارغ شم زکشمکش وجنگ زندگی

                           من از دو چشم روشن وگریان گریختم

                             از خنده های وحشی طوفان گذشتم

                              از بستر وصال به آغوش سرد هجر

                               آزرده از ملامت وجدان گریختم

                             ای سینه از حرارت سوزان خود بسوز

                              دیگر سراغ شعله های آتش ازمن مگیر

                           من مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر

                         روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

                          در دامن سکوت به تلخی گریستم

                              دیدم که لایق تو وعشق تو نیست

                   


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: پنجشنبه 1388/04/04 در ساعت: 1:20
|+|

دوست داشتن فقط واسه تو !

فقط برای ۱ نفر ...

فقط برای یک نقر زندگی کردن ...

زندگی و شادی رو با یک نفر تقصیم کن ...

شاد بودن دلیلش تویی و تو هستی خوب ما شادیم ...

عشق تو زندگی باعث شادی و ارامش میشه ...

همه چیزتو با یه نفر تقصیم کن و عاشق همون یک نفر باش ...

با جرات برای اون یک نفر بمیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: جمعه 1388/03/29 در ساعت: 17:3
|+|

صدای اهسته

به او بگویید دوستش دارم با صدای آهسته ..

 

آهسته تر از صدای بال پروانه ها....

 

به او بگویید دوستش دارم باصدای بلند...

 

بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق.....

 

به او بگویید دوستش دارم نیاز به صدای بلند یا آهسته نیست ....

 

فریا د دوستت دارم را می توان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند...

 

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم...


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: چهارشنبه 1388/03/27 در ساعت: 12:52
|+|

مادر

در برف و تگرگ می نویسم : مادر

بر گونه ی برگ می نویسم : مادر

 

با خامه ی عشق می نویسم : مادر

تا لحظه ی مرگ می نویسم : مادر  

تو اي مادر که يک عمره  دلت با غصه دم سازه
صبوري هاي تو مادر منو به گريه ميندازه
مثل يک  طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم
از اون لالاييات مادر بخون بازم توي گوشم
براي سرنوشت من تو دلواپس ترين بودي
براي اشکهاي من هميشه آستين بودي
تو اي هميشه غم خوارم تو اي مطرح ترين يارم
به نام نامي مادر هميشه دوستت دارم

 روز مادر رو به همه ی مادران تبریک میگم ودستشون رو میبوسم


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: یکشنبه 1388/03/24 در ساعت: 17:40
|+|

به کجا باید رفت؟
                              به کجا باید رفت ...؟زکه باید برسید؟!!!

                   واژه ی عشق وبرستیدن چیست؟

                    جان اگر هست چرا در من نیست؟

                    من که خود میدانم راه من راه فناست؟

                    قصه ی عشق فقط یک رویاست........

                     آه ای راه سکوت........................آه

                     آه ای ظلمت شب......................آه

                     من همان گمشده ی این خاکم........

                      بخدا عاشق قلبی باکم..........

                             


نويسنده: محمد(خسته دل) مورخ: جمعه 1388/03/22 در ساعت: 16:39
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar