|
خسته دل |
|
به نام معبود عشق |
هر شب مرا با خود میبری ،
میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من... همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ، یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست.... دنیای زیبایی که درون آنم ، ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم! ببین که حالم ، حال همیشگی نیست ، اینجا ، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای من ، تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من... هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد، اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ، مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش ، نه اینکه فردا بیاید و بیخیال ما باش.... گفته بودم که با تو نفس میگیرم ، گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ، رنگی به زیبایی چشمانت ، اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ، غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم! ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من...
+ نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 13:48 توسط محمد(خسته دل) |
سحر با خودم فکر می کردم چه خوبه که تو مثل ما نیستی
چه خوبه که تو منو با چوب خودم نمی رونی
چه خوبه که تو تلافی کردن بلد نیستی
چه خوبه که همیشه گذشت می کنی
چه خوبه که تو هزار و یک اسم داری و با هر اسمت هزار و یک امید به دل آدم می تابونی
چه خوبه که تو مهربون ترینی
چه خوبه که تو بیش از خودم به فکر منی
چه خوبه که تو همیشه به یاد منی هر چند من اکثراَ از یادت غافلم
چه خوبه که تو نعمتهاتو ازم نمی گیری هر چند که من شکرشون رو به جا نمیارم
چه خوبه که تو همیشه برای من وقت داری هر چند من هیچ وقت برات وقت ندارم
چه خوبه که تو همیشه گوش به زنگ صدای منی هرچند که من هیچ وقت صداهای تو رو نمی شنوم
چه خوبه که تو همیشه و هر لحظه منو می بینی هر چند که من هیچ وقت و هیچ جا بهت توجهی ندارم و حتی خودم رو به ندیدن می زنم
چه خوبه که تو خدایی هرچند که من فقط اسمم بنده ست اما بویی از بندگی نبردم و جز سرکشی کاری یاد نگرفتم و رسم و رسوم بندگی رو فراموش می کنم
چه خوبه که تو ......... هر چند که من .......
خدایا شکرت که « تو » خدایی و راه و رسم خدایی رو خوب می دونی.
خدایا شکرت که گاهی این دل سیاه و آلوده رو یه تکونی می دی و از زیر فرسنگها خاک و گرد و غبار بیرون میاری و متوجه خودت می کنیش
خدایا شکرت که ستار العیوبی
خدایا شکرت که بنده های عاصی و فراری رو بازم می پذیری
خدایا ... اگر چه روسیاهم و شرمنده اما باز هم این منم... بنده ی ناچیز و بی مقدارت
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 18:55 توسط محمد(خسته دل) |
سلام خدا جون حالت خوبه؟ اسم من زهراست. توی یه پرورشگاه زندگی می کنم. من و بقیه بچه های اینجا بابا و مامان نداریم برای همینم این جاییم. خاله پریسا بهم گفته مامان و بابام اومدن پیش تو، خدا جون، تو که انقدر مهربونی چرا بابا و مامانمو نگه داشتی؟ دوستم فاطمه میگه بابا و مامانامون دیگه نمیان پیشمون چون تو اونا رو پیش خودت نگه داشتی، اما همه می گن تو مهربونی و دعای بچه ها رو قبول می کنی. خدا جون میشه مامانمو بهم برگردونی، همیشه دلم می خواسته عین بچه های توی خیابون منم دست مامانمو بگیرم و با هم بریم بیرون، خاله پریسا و ستاره خیلی مهربونن اما من مامانمو می خوام. دلم می خواد نازم کنه، وقتی می خوام بخوابم برام قصه بگه، وقتی خوردم زمین بغلم کنه....... پی نوشت : یادمون نره وقتی بچه بودیم همین بغل کردنای مامان و بابامون برای خیلیا یه حسرت بوده و هست و خیلی چیزایی که برای خیلیا هنوزم حسرته چیزایی که ما درک نمیکنیم
یکی از نامه هایی که یه دختر کوچولو پتیم پرورشگاهی به اسم زهرا برای خدا نوشته
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/27ساعت 6:22 توسط محمد(خسته دل) |
به تو می پیوندم تقدیم به بهترینم
به تو می پیوندم
بانگاهی عاشقانه
با کلامی شاعرانه
در شب میلاد یک عشق
با سلامی جاودانه
با هم از این لحظه تا آخر عمر
همدم و همدل و با هم یکصدا
به تو سوگند زیر نورماه شب
همه ستاره ها شاهد ما
میون صدها وصدها
من به تو می پیوندم
برق انگشتر الماس تو چشات
شعر سرخ عاشقونه رو لبات
گرمی عشق یه عاشق تو نگات
به تو می پیوندم
وعده ئ عهد منو تو
توی هفت آسمونه
تا ابد این عشق رویایی
تو قلبم می مونه
من از امشب سرنوشتم
توی دستای توهه
به تو می پیوندم
بانگاهی عاشقانه
با کلامی شاعرانه
در شب میلاد یک عشق
با سلامی جاودانه
با هم از این لحظه تا آخر عمر
برق انگشتر الماس تو چشات
شعر سرخ عاشقونه رو لبات
گرمی عشق یه عاشق تو نگات
من به تو می پیوندم
+ نوشته شده در شنبه 1390/05/08ساعت 9:57 توسط محمد(خسته دل) |
خدای من !
ای تنها امید و تکیه گاهم ! ای که همه چیز در درستان پرقدرت توست ...
ای که بر همه چیز آگاهی ...
مهربان من !
تو تنهای امید من در لحظات سخت زندگی ام هستی ...
تو را قسم به قدرت بی حد و کرانت مرا کمک کن و مگذار که در ... آنچه برای من
مشکل است و برای تو سهل ... درمانده شوم ...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... !
تو را از اعماق وجودم صدا می کنم و از صمیم قلبم با نهایت عجز ... از تو و مهر و
لطف و عنایت همیشگی ات تمنا می کنم کمکم کنی و بگذاری که همه چیز به
خوبی برای من پیش برود...و آنجایی که هیچ چیز در دست من نیست...و فقط قدرت
بی کرانت می تواند همه چیز را روبراه کند...تو با من باش مهربانا !
کمکم کن !
مشکلم را حل کن...!
تو را قسم به خدایی ات ! ای قدرتمند بی کران ...!
منتظر مهر و لطف بی نهایت تو هستم ای بی کران مهربان و ای خدای متعال و
قدرتمند من !
تو را سپاس برای همه ی مهربانی هایت...!
منتظرم !
منتظر پاسخی شیرین ... به شیرینی تمام مهربانی هایت هستم ...!
خدایا !
چشم براهم .............................!
چشم براه مهر بی حد و نهایت و همیشگی توام ای مهربان !
+ نوشته شده در جمعه 1390/04/24ساعت 22:39 توسط محمد(خسته دل) |
تنها نشسته ام.... خدای من !....آنقدر خسته ام که تنها تو میدانی !...می دانی ؟!!.....یقین دارم که از عمق تنهاییم آگاهی....
با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !
دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....
تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...
اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....
چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...
خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....
دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....
صبر !....صبر را به من هدیه کن !
خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....
خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !
خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !
بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.
دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...
با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت 6:10 توسط محمد(خسته دل) |
گاهی وقتا خيلي دلت می گيرد . آنقدر كه نمی توانی نفس بكشی . گوشه ای می شينی ، دست هايت را دور زانوانت حلقه می كنی ، چشم هايت را می بندی سرت را به ديوار تكيه می زنی و ... اما نمی شود . می خواهی خودت را خالی كنی ... راه می روی ، شعر می خوانی ... انگار بغضی هزار ساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمی خورد . يعنی اصلاً حوصله ی كسی را نداری . دلت بدجور شكسته است ... بلند می شوی ، دستت را به ديوار می گيری تا نيفتی دوست داری به طرفش بروی ، اما ... رويت نمی شود . خيلی حرفها داری كه به او بگويی حرفهايی كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعنی فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمی شود . آخر با چه رويی می خواهی بروی . خيلی وقت است به سراغش نرفته ای ... يعنی اصلاً يادش نبودی ... پيش تر، گاهی از كنارش رد می شدی و اگر دست می داد سلامی هم می كردی اما حالا ... فقط خجالت می كشی و نگاهش می كنی . يعنی جوابت را می داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند می كنی و آهسته صدايش می زنی . اما ... او آن جا است . قبل از اينكه صدايش بزنی . قبل از اين كه تو لب واكنی . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت می كند . گرچه تو نگاهش را نمی بينی ، اما حس می كنی . بغضت وا می شود . و اشک هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس می كنند . به تو نزديک است ، خيلي نزديک ، دستت را می گيرد . و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلی نيستی . تازه شده ای . اشک ها امانت نمی دهند ... دست هايت می لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته است . نگاه می كنی به رويت لبخند می زنند و او هم ... و تو فقط می خواهي از ته دلت .
+ نوشته شده در جمعه 1390/03/20ساعت 22:15 توسط محمد(خسته دل) |
گاهی وقتها , بعضی روزها , اونقدر دلتنگ میشم که نمیتونم حرف بزنم .صدایی کنم .حتی بخندم خدا جونم گاهی وقتها بعضی روزها اونقدر دلتنگ میشم (مثل حالا)که به این فکر میکنم که چه طور بی هیچ قیدی بی هیچ بندی سفره ی دلم رو پیشت باز میکنم و با شجاعت هر کاری که کردم و نکردم رو از ذهن میگذرونم .اخه میدونی؟ من به جز توی اون لحظات اونقدر حقیر میشم اونقدر غرق در گناه میشم که یادم میره بیام سراغت خدا جونم میبینی ؟میبینی چه قدر زود گول شیطان و میخورم. میبینی ادم لجبازی مثل من چه طور اینقدر زود تسلیم شیطان میشه...خدای من تا حالا به این اطراف نگاه کردی؟چند تا درخت افریدی؟چند تا گل را شکوفا کردی؟چند بار ستاره ی عمر منو از نو خلق کردی ؟(یکی از بزرگ ترام میگفت خدا وقتی کسی رو خلق میکنه یه ستاره تو وجودش قرار میده و هر بار که یه فرصت دیگه به اون میده یه ستاره ی دیگه به جاش خلق میکنه)خدایا ببین تو چقدر مهربونی اینهمه ستاره شاید همه اش مال من باشن بعد از هر بار فرصتی که بهم دادی .چقدر نور تابوندی روی ستاره های من ؟ خدایا تو اینهمه چیز افریدی اما ... اما....چه طور اینقدر فروتنی که به ما اجازه دادی هر طور دوست داریم بگردیم ولی به بقیه ستم نکنیم. تو چه قدر خوبییییییی خدایا اینهمه بهت گفتم که به یه جایی برسم و اونم اینکه خدا جونم تو اگه منو بر گردونی من بازم از دلتنگی هام برات مینویسم .تو اگه منو پس بزنی من که از جلوی درت کنار نمیرم . تو اگه خودت رو بهم نشون ندی من که نا امید نمیشم . خدایا اونقدر چشم انتظارت میموم تا دلت به حالم بسوزه . خدایا گاهی وقتها بعضی روزها اونقدر دلتنگ میشم که دوست دارم فریاد بزنم که ای خدا دوستت دارم ... خدایا دستم رو بگیر . خدایا دلتنگم خدایا مشتاقم...روز به روز بر شوق و دلتنگی من اضافه کن و مرا در ردیف کسانی قرار بده که راه نزدیکی به تو را پیدا میکنند و قرب تو را تجربه میکنند (باور کن که من خودم خوب میدونم که خیلی بدم اما ازرحمت تو نامید نیستم)خدایا خیلی تا رسیدن به تو کار دارم راه دارم این را رو به لطف خودت کوتاه کن که دل کوچیک من تحمل ذره ای دوری تو رو نداره.خدایا تحمل اتش زندان تو (جهنم)برایم اسان تر از و سهل تر از تحمل دوری توست اینکه تو باشی ولی من غافل از وجودت باشم .
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/03/01ساعت 16:1 توسط محمد(خسته دل) |
کوچیک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چه دلتنگیم کاش
دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش
میشد خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف
زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی
نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو
خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس
نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته ها ست
دنیا رو ببین... بچه بودیم از آسمون باران می آمد بزرگ شده ایم از چشما مون
می آید!! بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ که شدیم هیچکی
نمیبینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت
دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه که بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن بزرگ
که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه درستش کرد فقط جای
شکستگیش روی دل میمونه و با هیچ آبنباتی درست نمیشه بچه که بودیم همه رو
10 تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و
بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان
بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون
تغییر کنه کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم بچه
که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم 1 ساعت بعدش از یادمون میرفت بزرگ که
شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون میمونه و آشتی هم نمی کنیم
بچه ک ه بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخم سرگرممون
نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود بزرگ که شدیم
کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم بچه که بودیم تو بازیهامون
همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم
به بچگی بچه که بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ که شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی میگیم ...هیچ کس نمی
فهمد بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا
داره بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ شدیم.. بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه
هم نیستیم پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چه دنیایی دارن بزرگ ترها
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه همون بچه باقی می موندیم....
+ نوشته شده در جمعه 1390/02/09ساعت 20:56 توسط محمد(خسته دل) |
« دل من برایت تنگ است … » روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می كرد .واژه واژه اش بوی تنهایی مرا تمام و كمال می پراكند. تازگی ها دلتنگی هايم زياد شده ، اما ، دلتنگ بودن من معنایی دیگر دارد ! حس امروز من حس دلتنگی دیروزم نیست. دلتنگی دیروز من بوی غربت می داد اما دل تنگی امروز من دلتنگی خاطرات شیرین هست . دلتنگی امروز من دلتنگی آن چشمان آبی هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهای توست و من با نگاه به آسمان آبی دلتنگ چشمان تو می شوم ، دلتنگ حرفهایمان می شوم ، حرفهایی که هنوز نا تمام مانده است و باز هم همان حکايت هميشگی ....لحظه عزيمت تو فرا می رسد.... رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من هرگز نتوانسته ام به اين رفتن ها خو بگيرم. می دانی حضور تو درون زندگی من ريشه دوانده! و من حیران حضور تو در وجودم هستم .... باز مي خواهم برایت بنويسم. از نوشتن خسته نميشوم... چون مخاطبم تويي... چون مي خواهم از عشقت بگویم...بگذار اينبار از دوري و فراق حرفي نزنم.... می خواهم از با هم بودن حرف بزنم.مي خواهم از با تو بودن بگویم, ازاينكه چه لذتي دارد گرفتن دست گرم تو و غرق شدن در نگاه مهربانت و ...... مي خواهم براي يك بار هم كه شده فراموش كنم كه از تو اينهمه دورم و براي ديدنت بايد از كوهها و جاده ها بگذرم. دیگربهانه نمی گيرم .من تمام بهانه هايم را گرفته ام . وتو تمام آنها را مو به مومی دانی و با آنها اخت گرفته ای ... دیگربهانه نمی گيرم حالا من مي دانم كه تو چگونه فردا را برايم خاطره مي سازي حالا من مي دانم كه تو چگونه حرف مي زني حالا من مي دانم كه تو چگونه مي خندي ؟چگونه پا به پاي من قدم برمي داري ؟ چگونه مرا به نام صدا مي زني ؟......و تمام اينها در دفترخاطراتم ثبت مي شود . من روزهايي را مي گذرانم كه تمام لحظه هايش در دفترم ثبت می شود . لحظه هايي از تو و با تو بودن ! امروز باد مي آيد ! و من مي دانم ، هرروزیكه باد بيايد خبر از تو دارد .خبر از تو و از خاطره هايي كه جاي پاي تو در آنها خودنمايي می کند امشب باز هم برای تومی نويسم.... آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..... هنگامی که با چشمان پر تمنا به دنبال واژهای برای گفتگو با تو میگردم آن هنگام که تمام توان باقيماندهام برای گفتن چند حرف ساده از چشمانم بيرون میزند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 14:46 توسط محمد(خسته دل) |
لبخند زدی و آسمان آبی شد ٫ شب های قشنگ فروردین مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت / تا آخر عمر غرق بی تابی شد . . . تولدت مبارک عزیزم . . . تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی تولدت مبارک اینم کیک ببینید چه خوشگله صب کنی بابا شعمارو فوت کنه بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بفرمایید از خودتون بذیرایی کنید. حالا برین واسه شام حالا بگید شام چی داریم. بابا خودتون ببینید همه چی داریم بفرمایید نوش جان کنید


























+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/23ساعت 0:3 توسط محمد(خسته دل) |
به نام او که سرآِغازو پایان کتاب زند گی ام به دست پر مهر او نگاشته شده
یادته هر جا بودی چشمهام به دنبال تو بود یادته همیشه تو این چشمهام نقش تو بود یادته هر کی می خواست تو رو پیدا کنه تو چشمهام نگاه می کرد، جای تو رو از تو چشمهام پیدا می کرد هنوزم تو این چشمهام عکس تو نقاشی شده نه نقاشی نه، بلکه حکاکی شده هنوزم خود منم آدرستو از توی چشمهام می گیرم اونه که تو و منو به پیش هم می رسونه ولی عشقم اگه گاهی خودتو تو چشم من نمی بینی گناه من نیست به خدا تقصیر از اشک های یه عاشق که رو عکستو می پو شونه آخه مگه می شه تو باشی و دلم نخواد بگه ،دوستت داره تو همیشه او نجا هستی تا ابد اینو بدون همیشه مال من هستی تا ابد اینم بدون![]()
+ نوشته شده در جمعه 1390/01/19ساعت 8:53 توسط محمد(خسته دل) |
وقتی کسی رو وست داری"حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی فریاد بزنی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی خیلی چیزا رو می شکنی تادل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم اما صداش و بشنوی شب از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری حاضری جونتو بدی یه خار توی دساش نره حتا یه ذره گرد و خاک تو معبد چشات نره حاضری مسخره ات کنن همه مردمای شهر اما نبینی اون باهات حتی یه لحظه کرده قهر حاضری هرجاکه بری به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی حاضری مردم همشون تورو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن حاضری اعتبارت و به خاطرش خراب کنن کارت و به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی بخواد بشینه رو به روت وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری حاضری هرچی بشنوی حتی اگه سرزنسشه به خاطر اون کسی که خیلی برات باارزشه حاضری هر روز سر اون با آدما دعواکنی غرورت و بشکنی و باز خودت و رسوا کنی حاضری که با خاطرش پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ حاضری هرچی گل داریم دونه به دونه بشمری بسوزی از تب نگاش وقتی اسمش و میاری حاضری هرکی جزاونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هرچی میگن حاضری که گوش بکنی حاضری هرچی که داری بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن حاضری که بگذری ازمقررات و دین و درس وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/04ساعت 10:53 توسط محمد(خسته دل) |
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت .
قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را اما...
روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت : پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را ، بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود ، دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد ، اما هیچ كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور كرد و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون كه عكس من در اشك عاشق است
+ نوشته شده در جمعه 1389/12/27ساعت 19:11 توسط محمد(خسته دل) |
افسانه حیات چیزی جز این نبود… یا آرزوی مرگ یا مرگ آرزو… پ.ن .این آخرین نوشته ام بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/11/18ساعت 15:2 توسط محمد(خسته دل) |
وقتی توبودی،سهم لبخندهرروزه ات رابه من می بخشیدی ومن پرنده ای می شدم تابه آسمان چشمان
توسفرکنم.لطیف ترازرویاهای نوجوانی.
من دیده ام که آسمان هرروزبرای بوسیدن دست های توپایین می آید!
وقتی که رفتی همه کوهستان هاپررمزورازشدندودریاسخنانش رابازبان ماهی هانجوامی کرد!
روزی که تورفتی بیشترازهمیشه دلتنگ بودم،ستاره هاخاموش شدندودیگرهیچ پرنده ای زیبانبودوهیچ
کس سراغ دل تنهایم رانمی گرفت.
تانفس های گرم توبود،دلواپس هیچ فردایی نبودم.
وقتی تونبودی غم های عالم بردوشم سنگینی می کرد،آن وقت ازماندن خسته می شدم ودفتردلم
پرازشعرهای بارانی می شد!
آن روزهاآرزویم فقط دیدن توبود،اماحالاکه می توانم بامدادرنگی هایم دریای دلت رابرصفحه بی جان دفترم
بکشم ،آرزویم داشتن دل دریایی توست!
خدایا!توازجغرافیای آفرینش به من گفتی که حدومرزنداردوازآناتومی قلب به سادگی گذشتی وگفتی که
جای عشق اینجاست وعشق پدررادرقلب من جای دادی.
آن چنان عشقی دادی که دوری اش برایم چون کویری درحسرت جرعه ای آب است.
یادم هست که وقتی می خواستی بروی می گفتی:"بازهم سفر...سفری که بهانه اش عشق است
ومهلتی برای آسوده شدن عاشق".
می گفتی:"آخردنیابرای من آنجاست وخداآنجابیشترازهرجای دیگری به من نزدیک است وایستگاه
آخردنیابرای من همان دریاست،دریایی که فرشته هاازآن دورمرانگاه می کنندوبرایم دست تکان می
دهندوبه راستی که رویای بهشت درآنجاجان می گیردوانسان خودش رامستحق آن می داند".
شب هایی که تونبودی همه ستاره هابه من نگاه می کردندوهمه فرشته هابرایم آوازمی خواندند.
وقتی تورفتی من همه پنجره هارابازگذاشتم وهمه کوچه هارابه تماشانشستم به امیداین که
یکباردیگرعبورتوراببینم!
مدت هاست که خودم رابه فراموشی سپردم.
نمی خواهم هیچ خبری ازخودم داشته باشم.فقط می خواهم توودنیای تورابفهمم وبه رازآن پی ببرم.
مدت هاست که آرزوهایم رامدفون کرده ام تاآرزوهای تورابرآورده کنم.
پدرتورفتی ونگفتی که این همه تنهایی رابه کجابرم.
تورفتی وهنوزگفتنی های بسیارمانده است.تورفتی ونگفتی که بنفشه هااین دل کبودشان راکه
برسردست گرفته اندبردامان کدام عاطفه بنشانند.تورفتی ونگفتی که ماه ازاین پس شب هاسربه آستان
کدام سجاده بساید...
تورفتی ونگفتی که معبرفرشتگان وراه نورانی میان آسمان وزمین کجاست؟
تورفتی ونگفتی که یاس سپیدازساقه کدام مناجات طلوع کند.تورفتی که عشق چه کند؟...
محبت به کدام ضریح بیاویزد؟
ودوست داشتن به کجادخیل ببندد؟
پدر!وقتی تونبودی من برای سلامتی تودعاکردم وبه دیدارکسی رفتم درآن سوی عشق که همه مارابه
خودمی خواند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/28ساعت 14:35 توسط محمد(خسته دل) |
روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد
من با خود اندیشیدم؟ اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟ افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست ، نه هرگز ! فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و ان قدر بی صدا می مانم تا تو در فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی
دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت 11:42 توسط محمد(خسته دل) |
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد، پنجره رو به زیبایی و رو به خوشبختی بر رویم
بسته شد و چشمه عشق در وجودم خشک خشک شد. وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد، آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در آسمان قلبم نشست. وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد، و ثانیه ها برایم پر ارزش تر از گذشته شدند. وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم. وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و رفیق شب و روز من تنهایی شد. تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود و دستهایم همیشه لرزان. تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آروزی تو را از خدای خویش داشتم. خسته من می آمد خواب تو را میدیدم. وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم و تنها نگاهم به پایان جاده بود که به تو میرسم و دوباره تو را خواهم دید. تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که در کنار دریای پر از تنهایی منتظر امواج محبت تو بودم.وقتی تو رفتی، نام سفر برایم یک کاووس وحشتناک شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم. تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت! تو که رفتی عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد . عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بیاورند.
تو که رفتی شهر برایم غربت شد و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد.
وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم و هر شب نیز اگر خوابی به این چشمهای
وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز میکردند به آنها می گفتم سلام
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/15ساعت 18:21 توسط محمد(خسته دل) |
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند. وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/24ساعت 10:46 توسط محمد(خسته دل) |
ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است،
هر شب بی آنکه تو در
کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا
حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از
گذشت روز، خمیده از خستگی ها،
بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها
بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد.
اگر می بینی می نویسم و می نویسم
و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی.
می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو
در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .
اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه
چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای
همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.نترس.
هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی. برای فرزانگی.
برای جاودانگی. و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار.
در کنارم باش. حتی اگر از من دوری. عزیز دل!
دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری
چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی
روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی
زبانم هم که بند می آید
تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست
غزل هایم را فراموش می کنم
از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم
فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی
کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد
کسی درون من است
+ نوشته شده در شنبه 1389/09/13ساعت 18:17 توسط محمد(خسته دل) |